پیام کرونا به ملت ایران

کرونا یک ویروس وحشی و جهش یافته است. در برابر کودکان نسبتاً مهربان یا دستکم کم‌خطر است. هرچه سن بالاتر می‌رود یا انسان ضعیف‌تر می‌شود مهاجم‌تر و خطرناکتر می‌شود.
کرونای جدید، سریع‌الانتشار است. ۲ درصد کشنده است. وقتی در قاعده‌ی ریه‌ می‌نشیند پس از چند روز به شکل انفجاری ریه را پر می‌کند و قلب را از کار می‌اندازد.
فعلا واکسن و درمان ندارد. باید پیشگیری کرد و در صورت ابتلا، درمان حمایتی نمود.
بر اساس آمار، نسبت کشتار این ویروس در ایران به شدت بالاست. کشور ما کانون انتشار در خاورمیانه شده است. اگر در اقتصاد، چین نشدیم در کرونا چین خاورمیانه‌ایم. همسایگان ایران به درستی مرزهایشان را به روی ما بسته‌اند. مقابله با این ویروس نیازمند پول است. دولت افغانستان ۲۵ میلیون دلار بودجه برای پیشگیری از گسترش کرونای جدید اختصاص داده است. اتحادیه‌ی اروپا ۲۵۰ میلیون دلار.
اقتصاد ایران نسبت به سال‌های قبل، دهها میلیارد دلار فقیرتر شده است. ذهن و توان دولت و ملت ایران در طول این سالها درگیر تحریم شده است. ما تحت استرس مداوم قرار گرفته‌ایم. کرونا همانطور که انسانهایی با بیماریهای زمینه‌ای و ضعف ایمنی را از پای درمی‌آورد، حکومتهای بیمار یا ناتوان را هم پاکسازی می‌کند. مردمی که محدودیتهای قرنطینه را به سُخره می‌گیرند و در فرصت تعطیلی مدارس راهی شمال می‌شوند و نیز مردمی که اقلام بهداشتی را احتکار می‌کنند انسانهایی با چنین خطاهای انباشته، بهترین قربانیان کرونا هستند. کرونا آمده است تا همین‌ها را نابود کند!
کرونای جدید می‌خواهد بی‌رحمانه قانون پاکسازی داروینی را اجرا کند و جهان را از بیماران و کهنسالان، پاک نماید. حتی اگر کرونا موفق نشود، ویروس‌های جهش‌یافته‌ی بعدی راه کرونا را ادامه می‌دهند. عرصه، عرصه‌ی تنازع بقا است. موجودی زنده می‌ماند که توان تطابق بالایی داشته باشد نه اینکه الزاماً باهوش‌ترین و قدرتمندترین باشد.
چین با تکنولوژی خیره‌کننده و حکومت منسجم و متشکل و تقریباً عاری از فسادش، ویروس را شکست داد و آن بزرگترین جمعیت جهان را (یک میلیارد و سیصد و هشتادمیلیون انسان را) از دست کرونا تقریباً خلاص کرد. ولی ما ملت و دولت و حکومتی پرادعا که هر صبح‌مان با رجزخوانی برای جهان شروع می‌شود، اکنون بوسیله‌ی این ویروس میکروسکپی چنان به بازی گرفته شده‌ایم که دست‌وپایمان را گم کرده‌ایم. مسئولینمان پرت‌وپلا می‌گویند و جامعه‌مان نگران است. ویروس دارد برای ما نصیحه‌الملوک امام محمد غزالی طوسی و اخلاق ناصری خواجه نصیرالدین طوسی را تدریس می‌کند.
او به ما می‌گوید اگر می‌خواهید زنده بمانید باید عاقل باشید. باید با جهان بسازید (قدرت تطابق داشته باشید) باید اولویت‌های زندگی‌تان را درست تعیین کنید. باید اخلاق درست داشته باشید. ملتی که ماسک احتکار کند ملت بدبختی است. باید آینده‌نگر باشید. ملتی که ۱۵۰۰ پزشک آن فقط در یکسال و فقط به یک کشور مهاجرت کرده است، در چنین روزهای سخت بیچاره خواهد بود. کرونا می‌گوید باید ثروتمند باشید که اگر این ویروس شما را از پای درنیاورد ویروس جهش‌یافته‌ی بعدی این کار را خواهد کرد.
کرونا می‌گوید وقتی به این یا آن کشور موشک بیندازید و دست به یقه بشوید و جهان را از دید جنگ و دشمنی نگاه کنید و سیاست‌تان را به دست نظامیان بسپارید در مواقع مریضی، سیاستمداران توانی ندارند تا رغبت دیگر کشورها را به نفع شما برانگیزانند. همسایگان مرزهایشان را برویتان می‌بندند که دچار عفونت نشوند. دست شما را می‌گیرند و از هواپیمایشان بیرون می‌اندازند. نگاه نمی‌کنند که شما فرزند کوروش یا داریوش کبیر هخامنشی هستید و به کشور آنها کمک کرده‌اید که از شر داعش نجات یابند. کرونا می‌گوید هرچقدر پرچم کشور دیگری را آتش بزنید و لگدمال کنید اما عاقبت ممکن است واکسن و داروی همان کشور نجاتتان دهد. کرونا خرافه‌گرایان را حذف می‌کند. عاقبت، راه نجات همان کارهایی است که هاریسون نوشته است همان کتابی که اخیرا یک آدم ابله در ایران آن را آتش زد. آن ویروس کار ندارد که شما در سینما به تماشای فیلم نشسته‌اید یا در مصلی به اقامه‌ی نماز ایستاده‌اید. دست به دستگیره‌ی اتوبوس گرفته‌اید یا به ضریح حضرت معصومه دخیل بسته‌اید هردو در چشم ویروس یکی است.
پیام کرونا نه به ما بلکه به همه‌ی دولتها و ملتها این است؛
کسانی که اصول علم پیشگیری را رعایت نکنند محکوم به نابودی‌اند. جامعه‌ای که علمی اداره نشود محکوم به شکست است. جامعه‌ای که اخلاقش تباه شده محکوم به فروپاشی است. جامعه‌ای که دست‌اندرکارانش نالایق‌ و حکومتش ناکارآمد و اقتصادش فقیر و مردمش تحت استرس مداوم باشند، محکوم به حذف از روی زمین است.

هزار و یک دلیل

داستان زیر را از قدیمی ها بع یاد دارم

می گویند وقتی محمود افغان به دروازه های پایتخت یعنی اصفهان رسید، وزیر اعظم نزد سلطان حسینقلی میرزا رفت و شرح واقعه گفت.

سلطان گفت : چرا یه کاری نمی کنید

وزیر اعظم گفت: به هزار و یک دلیل.

سلطان گفت: یک موردش را بگو

وزیر اعظم گفت: باروت نداریم

سلطان گفت : خوبه بقیشو نمی خواد بگی!!!

روزی پسر کوچکی در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد .این تجربه باعث شدکه او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد.او در مدت زندگیش ۲۹۶سکه۱سنتی / ۴۸سکه ۵ سنتی/ ۱۹سکه۱۰سنتی/ ۱۶سکه ۲۵سنتی/ ۲نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد.یعنی جمعا۱۳دلارو ۲۶سنت.اما در برابر بدست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز ۳۱۳۹۶طلوع خورشید /درخشش ۱۵۷رنگین کمان و منظره درختان افرا را از دست داد.او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمانها در حرکت بودند ندیدو پرندگان در حال پرواز /درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد.

پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»

شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت:

«حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»

شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!

در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»

آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟ آیا شما نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنید؟

زنه شوهرشو میبره دکتر..! دکتر به زنه
میگه: خانم، نباید هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه. باید خوب غذا بخوره،
هرچی که میخواد براش فراهم بشه و برای ۱ سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ
موضوعی حتی سر طلا و سکه و ماشین و خونه هم نباید با هم داشته باشن. تو
راه برگشت مرده میپرسه:خانم دکتر چی گفت؟زنه میگه : هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداری

پیغام‌گیر حافظ:
رفته‌ام بیرون من از کاشانه‌ی خود غم مخور   تا مگر بینم رخ جانانه‌ی خود غم مخور
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام   زان زمان کو باز گردم خانه‌ی خود غم مخور

پیغام‌گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم   نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ   فلک گر فرصتی دادی به دستم

پیغام‌گیر فردوسی:
نمی‌باشم امروز اندر سرای   که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب   چو فردا برآید بلند آفتاب

پیغام‌گیر خیام:
این چرخ فلک، عمر مرا داد به باد   ممنون تو‌ام که کرده‌ای از من یاد
رفتم سر کوچه، منزل کوزه فروش   آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

پیغام‌گیر منوچهری:
از شرم، به رنگ باد باشد رویم  در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت   زان پیش که همچو برف گردد رویم

پیغام‌گیر مولانا:
بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم   شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود   فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

پیغام‌گیر باباطاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت   الهی مو به قربون صدایت
چو از صحرا بیایم، نازنینم   فرستم پاسخی از دل برایت

منبع:http://www.irannaz.com

یکی از منابع سرشار موجود در انسان ها عواطف و احساسات است که باعث حمایت رفتار در جهات مختلف می شود. عواطف مثبت همچون دوستی، محبت، همدلی، گذشت و ایثار تصورات مطلوبی را در ذهن ایجاد می کند و عواطف منفی چون نفرت، خشم و ترس موجب تصورات منفی و احساس نا امیدی می شود.
اگر به عواطف و احساسات انسان همانند جنبه های شخصیتی توجه نشود و به عنوان یک الگوی مناسب در اختیار فرد قرار نگیرد، می تواند بستر ساز علائم نا هنجار گردد. بروز عواطف مثبت در روابط زناشویی، اساس پایداری محبت و عشق زن و مرد به یکدیگر است. اما متاسفانه برخی از مردان از این امر دوری می کنند و عشق فی مابین خود و همسرشان را نادیده گرفته و در جهت فراموشی این گوهر ناب زندگی پیش می روند.
چند دسته از همسران هستند که بنا به ساختار شخصیتی و خانوادگی و خواستگاه اجتماعی شان، متاسفانه عشق را درزندگی مشترک ناخواسته از بین می برند …

شوهرهایی که تعصب بی جا را با غیرت اشتباه گرفته اند

خانمش را چون یک شی می پندارد. به نام دوستی و عشق، او را با توهمات خود زندانی کرده و قوانین ممنوعیت را برای همسر خود وضع می کند. مثلا: جواب دادن به تلفن ممنوع، رفتن به خانه پدر و مادر و دوستان ممنوع، درس خواندن ممنوع، داشتن شغل ممنوع، مسافرت ممنوع، استفاده از رایانه ممنوع، خندیدن با صدای بلند در محیط خانواده و محارم ممنوع، تعریف و توضیح در مورد آقایان ممنوع، بیرون رفتن از منزل ممنوع.

شوهران سلطه جو، زورگو و کنترل کننده

چنین شوهرانی حق انتخاب را به کلی از همسرشان می گیرند و این حق انتخاب را فقط برای خود به رسمیت می شناسند. از تصمیم های مهم و کلی تا جزئی ترین مسائل باید زیر نظر آنها و به فرمان آنها باشد.
به عنوان مثال بعضی از اعمال و مستبدانه این آقایان عبارتست از: تصمیم در انتخاب محل زندگی به تنهایی؛ تصمیم گیری در مورد فرزند داشتن؛ تصمیم در مورد رفت و آمد و میهمانی رفتن، تصمیم در ارتباط یا قطع رابطه؛ تصمیم گیری در مورد شغل خانم، تصمیم گیری در مورد رشته تحصیلی و محل تحصیل همسرشان بدون توجه به نظر او؛ دستور به خانمشان در مورد چگونه فکر کردن، چگونه حرف زدن، چگونه احساس کردن و چگونه رفتار کردن؛ انتخاب و تماشای برنامه های دلپسند خود از تلویزیون بدون توجه به خانواده و همسرشان؛ انتخاب نوع و رنگ لباس داخل منزل خانمشان.

شوهران بی مسئولیت

این شوهران فراموش کرده اند که مراحل نوزادی، نوباوگی، کودکی و نوجوانی را پشت سر گذاشته و فرد بالغی شده اند و ازدواج کرده اند. خانواده تشکیل داده اند و صاحب فرزند شده اند. لذا در تصمیم گیری، اجرا، و پاسخگویی نسبت به وظایف و مسئولیت های منزل خود را عقب کشیده اند و چون حبابی خود را رها کرده اند. هنوز در پی لذت طلبی انفرادی خود هستند. اینها برنامه ها و دل مشغولی های خود را بدون توجه به خانواده و همسرشان دنبال می کنند. بدون توجه به به مسئولیت هایی که باید بپذیرند و نیازهایی که خانواده به آنها دارد، به دنبال پارتی ها، تفریحات، مسافرت ها، کوهنوردی، فوتبال، استراحت، خواب، تلویزیون و فیلم و سینما، موسیقی و دوستان و کارهای انفرادی مربوط به خود هستند. آنها همیشه چون میهمانی بر سر سفره آمده منزلشان اگر وقت کنند حضور می یابند و رنج هایشان را به خانواده می ریزند و لذت هایشان را بیرون از خانواده تقسیم می کنند. این افراد گاهی تصور می کنند با دادن پول زیاد به خانواده می توانند، آنها را رها کنند. با یک پلی استیشن، با یک رایانه و اینترنت و…، سعی می کنند همسر و فرزندان خود را به خودشان وابگذارند. و نسبت به مسئولیت در قبال همسر و تربیت فرزندان شانه خالی می کنند.

شوهران بی احساس و سخت کوش

برای این شوهران زندگی یعنی کار، کار یعنی زندگی و اینها همه یعنی پول. این شوهران خلاء وجودی خود را فقط با پول و کار پر می کنند. به بهانه های مختلف مثل داشتن اقساط، تعویض منزل یا خودرو، فراهم آوردن رفاه، تامین آیندهزندگی، مسئولیت کاری، و …، اکثر اوقات خود را از صبح تا آخر شب و حتی تعطیلات، به دنبال کار و اضافه کاری و تجارت و مدیریت و… هستند. گاهی بهانه های انسان دوستانه و خدمت به خلق را پیش می کشند و گاهی تعهدات کاری را دستاویز قرار می دهند. اینها از منزل، همسر و فرزندان خود، ابتدا به صورت فیزیکی دور می شوند و کم کم از نظر احساسی و عاطفی و ذهنی فاصله می گیرند. این آقایان به همه مردم خدمت می رسانند و با آنها هستند به غیر از همسر و خانواده.
مردان دیگری را نیز می توان در این طبقه قرار داد. آنهایی که شاید این همه مشغله نداشته یا از محیط خانواده دور نیستند، ولی از نظر عاطفی، احساسی و ذهنی فاصله زیادی از جو خانواده پیدا کرده اند. آنها هم احساسی، همدلی، همدردی با همسر را نیاموخته اند. حرف زدن برای آنها سخت تر از بلند کردن خودرو توسط قویترین مردان است. برای پاسخ یک کلمه ای به یک سئوال، خانمشان باید کلی به به آنها التماس کند، وقتی آنها یک جمله ۳ کلمه ای به زبان می آورند، همسر آنها، به شدت ذوق زده شده و آن روز را همه سال جشن می گیرند و سالگرد زبان گشایی آقا را غنیمت می شمارند.
اگر خانمشان با آنها صحبت کند، در حال دیدن تلویزیون هستند، یا در حال تعمیر وسایل منزل می باشند، و حتی زحمت تغییر جهت نگاهشان را به طرف خانمشان، نمی کشند. گوش شنیدن ندارند، و این کار هم برای آنها مثل شکافتن اتم و آزادسازی انرژی هسته ای هست. ولی متاسفانه این انرژی آزاد کردن را حق خود نمی دانند تا این اتم را بشکافند و گوش شنوا برای حرف ها و احساسات خانمشان داشته باشند. این مردان مهارت های گوش دادن، مهارت های ارتباطی، مهارت های هم حسی یاد نگرفته اند یا تمرین نکرده اند و یا انگیزه ای برای انجامش ندارند. برای این آقایان، سخن محبت آمیز و عاشقانه، نوازش محبوبانه و نگاه دلبرانه به خانمشان، افسانه ای خیالی و بی فایده است. همسر این آقایان با حسرت به زوج هایی که در پارکی نشسته اند و در گوش هم نجوا می کنند می نگرند.
یک تلفن از محل کار به خانم، یک دسته گل، یک نامه عاشقانه، یک نوازش، و یک همدلی و هم حسی به گاه نگرانی و بیماری؛ از آرزوهای هرگز برآورده نشده، خانم این دسته از آقایان است.

شوهران وابسته و غیر مستقل

این آقایان به علت اینکه از بچگی تحت چتر حمایتی شدید پدر و مادر خود قرار داشته اند و همیشه والدینشان برای آنها تصمیم گرفته اند، وابسته، ترسو و دمدمی مزاج و بچه صفت تربیت شده اند. آنها همین طور که بزرگ شده اند به جای اینکه روز به روز مستقل تر شوند، روزبه روز وابسته تر شده اند. هنگام ازدواج نیز نمی خواهند در این وضعیت تغییری ایجاد کنند. هنوز هم دستورات و تصمیم گیری های مهم زندگی زناشویی را از والدین خود اخذ می کنند. معمولا پدر و مادر این آقایان سخت گیر و مقرراتی هستند و شاید کمک مالی زیادی هم به زندگی اینها کرده باشند. مرزهای خانواده توسط این شوهران گسسته شده و مسائل محرمانه و خصوصی خانواده به راحتی به بیرون از خانواده منتقل می شود و افراد دیگر هم به خود اجازه می دهند در مسائل خانوادگی این گونه شوهران دخالت کنند.

شوهران کمالگرا و خسیس

این آقایان شخصیت وسواسی دارند. معیارهای نانوشته ای در ذهن خود ترسیم می کنند و آن را وحی منزل و تخلف ناپذیر تصور می کنند. به جزئیات زندگی زیاد کار دارند و گیر می دهند. برای هر چیز کوچکی در خانواده نظر می دهند. همیشه ترس از آینده دارند، اعتماد به نفس پائین، و ایده آل خواهی از مشخصات دیگر اینهاست. با خسیس بودن و پس انداز افراطی سعی در آرامش خاطر خود دارند. همواره امروز را فدای فردا می کنند. و فردای آنها که باعث نگرانی شان بود، هرگز نمی آید. حسرت تفریح، مسافرت، لباس نو، میهمانی را به سادگی و با بهانه های مختلف، بردل زن و بچه خود می گذارند. توقع زیادی از همسرشان دارند، انتظار بی عیب و نقص بودن خانم خود را داشته و نقاط مثبت همسرشان را نمی بینند.__._,_.___

یک روز که زیبا غزلی در نظر افتاد    ما را هم از عشّاق سرودن به سر افتاد
اما ز بد اقبالی و ناشی گری ما          با بانوی منزل جدلی سخت درافتاد
می گفت «سیه چشم»و«سیه زلف» دگر کیست؟   یاد تو چرا باز به رویی دگر افتاد؟
این بار کمی بحث فراتر ز جدل رفت   آینده ی رؤیایی ما در خطر افتاد
گفتم تو گمان کن که شدی همسر حافظ   گفتا همه بدبختی از آن بدگهر افتاد
او بوده بهانه که شما خیره سران را   نقل لب و چشم و قد و ساق و کمر افتاد
ای بشکند این دست که با بیش و کمت ساخت   افسوس ز عمری که به پایت هدر افتاد
جز خون جگر از هنرت چیست نصیبم؟   سوزی سخنش داشت که در جان شرر افتاد
گفتم زدی آتش به دلم، طعنه زنان گفت  آتش به حرمخانه ی شاه قجر افتاد
وقتی که هوو هست رقیب تو اقلّاً   دانی که سر و کار تو با یک نفر افتاد
بسیار قسم خوردم و او نیز به پاسخ   هر بار به نفرین و به آه جگر افتاد
عمری به گمانم که هنرمند و ادیبم   آنگونه ادب کرد که از سر هنر افتاد
بیچاره اساطیر ادب پس چه کشیدند   با آنهمه اشعار که ما را خبر افتاد
حافظ که چه شبها به در میکده خوابید   یا مولوی از ترس زنش در سفر افتاد
ما غرق خیالات، از آن «قند فراوان   یک ذرّه چشیدیم، که آن هم «شِکَر»! افتاد
بدرود «غزل»!؛ وای نه؛ نام تو زنانه است   شاید به همین نام مرا دردسر افتاد

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
>کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.  کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”
>پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.  بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.  کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.  پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”
>پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”
>ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید

گر صبر داشته باشی قضای الهی بر تو می گذرد در حالی که تو ستایش می شوی
و اگر بی تابی کنی باز هم قضای الهی برتو می گذرد در حالی که تو نکوهش میشوی

امام علی  علیه السلام

وارد اداره ای  شدم و چیز جالبی دیدم که تاکنون برای من سابقه نداشت و آن کارتهای رنگی بود که روی سینه کارکنان چسبیده شده بود ، کارت ها به رنگ های سبز ، زرد و قرمز بودند . از کارمندی پرسیدم : منظور شما از نصب این کارت های رنگی برروی سینه چیست ؟ گفت : هرکارتی نشانه ی وضعیت روحی طرف مقابل است ، اگر از کارت سبز استفاده کرد یعنی وضعیت روحی من خوب است و می توانی با من شوخی بکنی ، اگر کارت زرد بر روی سینه داشت یعنی مواظب باش ! و کارت قرمز روی سینه یعنی شوخی ممنوع ، امروز حوصله ندارم .

می گویند سلطان محمود غزنوی غلامی به نام ایاز داشت که خیلی برایش احترام قائل بود و در بسیاری از امور مهم نظر او را هم می پرسید و این کار سلطان به مزاق درباریان و خصوصاً وزیران او خوش نمی آمد و دنبال فرصتی می گشتند تا از سلطان گلایه کنند تا اینکه روزی که همه وزیران و درباریان با سلطان به شکار رفته بودند، وزیر اعظم به نمایندگی از بقیه، پیش سلطان محمود رفت و گفت: «چرا شما ایاز را با وزیران خود در یک مرتبه قرار می دهید و از او در امور بسیار مهم مشورت می طلبید و اسرار حکومتی را به او می گویید؟»
سلطان گفت: «آیا واقعاً می خواهید دلیلش را بدانید؟»
وزیر جواب داد: «بله»
سلطان محمود هم گفت: «پس تماشا کن.»
سپس ایاز را صدا زد و گفت: «شمشیرت را بردار و برو شاخه های آن درخت را که با اینجا فاصله دارد ببر و تا صدایت نکرده ام سرت را هم بر نگردان» و ایاز اطاعت کرد.
سپس سلطان رو به وزیر اولش کرد و گفت: «آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند. برو و از آنها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.»
وزیر رفت و برگشت و گفت: «کاروان از مرو می آید و عازم ری است.»
سلطان محمود گفت: «آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند.»
وزیر گفت: «نه»
سلطان به وزیر دومش گفت: «برو بپرس.»
وزیر دوم رفت و پس از بازگشت گفت: «یک هفته است که از مرو حرکت کرده اند.»
سلطان محمود گفت: «آیا پرسیدی بارشان چیست؟»
وزیر گفت: «نه»
سلطان به وزیر سوم گفت: «برو بپرس.»
وزیر سوم رفت و پس از بازگشت گفت: «پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند.»
سلطان محمود گفت: «آیا پرسیدی چند نفرند؟» و … به همین ترتیب سلطان محمود کلیه وزیران به نزد کاروان فرستاد تا از کاروان اطلاعات جمع کند.
سپس گفت: «حال ایاز را صدا بزنید تا بیاید.» و ایاز که بی خبر از همه جا مشغول بریدن درخت و شاخه هایش بود آمد.
سلطان رو به ایاز کرد و گفت: «آیا آن کاروان را می بینی که دارد از جاده عبور می کند برو و از آنها بپرس که از کجا می آیند و به کجا می روند.؟»
ایاز رفت و برگشت و گفت: «کاروان از مرو می آید و عازم ری است.»
سلطان محمود گفت: «آیا پرسیدی چند روز است که از مرو راه افتاده اند؟»
ایاز گفت: «آری پرسیدم. یک هفته است که حرکت کرده اند.»
سلطان گفت: «آیا پرسیدی بارشان چه بود؟»
ایاز گفت: «آری پرسیدم. پارچه و ادویه جات هندی به ری می برند» و بدین ترتیب ایاز جواب تمام سؤالات سلطان محمود را بدون اینکه دوباره نزد کاروان برود جواب داد و در پایان سلطان محمود به وزیرانش گفت: «حال فهمیدید چرا ایاز را دوست می دارم؟»

] در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:”سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟“
سقراط جواب داد: ”یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد
آشنای سقراط: ”پالایش سه‌گانه؟“
سقراط: ”درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟“
آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و…“
سقراط: ”بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟“
آشنای سقراط: ”نه، برعکس…“
سقراط: ” پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که درباره دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟“
آشنای سقراط: ” نه، نه حقیقتا.“
سقراط نتیجه‌گیری کرد: ”بسیار خوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟“
اینچنین است که سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود.

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند.
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی…!

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

از بیل گیتس پرسیدند: «از تو ثروتمند تر هم هست؟»
در جواب گفت: «بله، فقط یک نفر.»
پرسیدند: «کی هست؟»
در جواب گفت:
من سالها پیش زمانی که  اخراج شدم و به تازگی اندیشه های طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی می‌کردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه‌ها و روزنامه‌ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت: «این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت. بردار برای خودت.»
گفتم: «آخه من پول خرد ندارم.»
گفت: «برای خودت، بخشیدمش برای خودت.»
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت: «این مجله رو بردار برای خودت.»
گفتم: «پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی. تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش می‌بخشی؟!»
پسره گفت: «آره من دلم میخواد ببخشم. از سود خودمه که می‌بخشم.»
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه. بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه می‌فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره. ازش پرسیدم منو می‌شناسی؟
گفت: «بله، جنابعالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا می‌شناسدتون.»
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت: «طبیعی است چون این حس و حال خودم بود.»
گفتم: «حالا می‌دونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.»
جوون پرسید: «به چه صورت؟»
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.
پسره سیاه پوست در حالی که می‌خندید، گفت: «هر چی بخوام بهم می‌دی؟»
گفتم هرچی که بخوای.
گفت: «واقعاً هر چی بخوام؟»
بیل گیتس گفت: «آره هر چی که بخوای بهت می‌دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام. به اندازه تمام اونا به تو می‌بخشم.»
جوون گفت: «آقای بیل گیتس، نمی‌تونی جبران کنی.»
گفتم: «یعنی چی؟ نمی‌تونم یا نمی‌خوام؟»
گفت: «تواناییش رو داری اما نمی‌تونی جبران کنی.»
پرسیدم: «واسه چی نمی‌تونم جبران کنم؟»
جوون سیاه پوست گفت: «فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!»
بیل گیتس می‌گه همواره احساس می‌کنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.
منبع: یکی بود یکی نبود